داستان مسابقه
يه روز يه تيم قايقراني ايراني تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت كنند. هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند ....
يه روز يه تيم قايقراني ايراني تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت كنند. هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند ....
گفتگو با خدا
خوابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم ....
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .
با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم
جاناتان مرغ دریایی
نگاهي به کتاب«جاناتان مرغ دریایی» نوشته:ریچارد باخ , مترجم : لادن جهان سوز .
1- اغلب مرغان رنج آموختن پرواز را در حدی فراتر از یادگیری ساده ترین حقایق به خود هموار نمی کنند .
برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد , اما برای این مرغ دریایی آنچه که ارزشمند بود پرواز بود نه غذا . (تفاوت ذهنیت قديمي وذهنيت جدید و تغيير)
2- والدینش واقعا ترسیده بودند . مادرش پرسید : چرا جان , چرا؟ چرا اینقدر دشوار است که مثل سایر اعضای گروه باشی جان ؟ چرا پرواز در ارتفاع را به پلیکان ها و آلباتروسهاواگذار نمی کنی؟چرا غذا نمی خوری؟پسرم,تو به مشتی پرواستخوان بدل شده ای ! (هجوم نيروهاي منفی از طرف نزديكان)
3- موضوع درس سرعت بود . پس از یک هفته تمرین از سریع ترین مرغ جهان دراین باره بیشترآموخته بود . (آموزش و تمرین)
4- ده بارتلاش کرد , و در همه حا ل زمانی که سرعتش از صد کیلومتردرساعت گذشت به شکل توده ی درهم شده ای از پردرآمدوبا ازدست دادن مهار خود در آب سرنگون شد .(تكرار وتمرين )
5- سرانجام درحالی که سراپا خیس بود , اندیشید : «کلید این معما این است که باید بال ها را در سرعت های بالا بی حرکت نگهداشت , تا سرعت هشتاد کیلومتر می پرم و بعد بال ها را ساکن نگه می دارم » (تمرکز , تعیین هدف و یافتن جهت )
6- جاناتان به یک حد جهانی سرعت درمیان مرغان دریایی دست یافته بود . اما این پیروزی زود گذر بود . در لحظه ای که زاویه بال هایش را تغییر داد , ناگهان با همان فاجعه مهار نا شدنی و وحشتناک قبلی مواجه شد . با سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت ضربه ای مانند انفجار دینامیت به او اصابت کرد . جاناتان مرغ دریایی در هوا تکان شدیدی خورد و به شدت با سطح دریا که همچون آجری سخت می نمود برخورد کرد . زمانی که سرحال آمد , ساعت ها از تاریکی گذشته بود او زیر نور ماه بر سطح اقیانوس شناور بود . بال هایش چون تکه های سرب سخت و سنگین بودند , اما بار شکست بر شانه هایش از آن هم گران تر سنگینی می کرد . با درماندگی آرزوکرد که ایکاش این سنگینی توان فرسا آنقدر زیاد می شد که می توانست او را به آرامی به قعر دریا فرستاده و همه چیز را پایان بخشد . همان طور که در آب فرو می رفت ندایی درونی و غریب از جانش برخاست : «راهی وجود ندارد من یک مرغ دریایی ام وبنا به طبیعت خود محدودم .
اگر می بایست به سرعت بپرم , باید بال های کوتاه یک شاهین را می داشتم و به جای ماهی , موش می خوردم . پدرم حق داشت .باید این حماقت را کنار بگذارم و به خانه نزد فوج مرغان برمی گردم و ازآنچه که هستم راضی باشم , یک مرغ دریایی بینوا ومحدود»(ایجاد ترس با شکست و کوتاه آمدن در برابر موانع،دشمن رسيدن به هدف)
5- از این که تصمیم گرفته بود چون دیگر مرغان فوج باشد , احساس بهتری داشت . دیگر قید و بند هایش در برابر نیرویی که او را به سوی آموختن می کشاند پاره شده بود . دیگر چالش و شکستی در کار نخواهد بود . واین زیباست که رها از هراندیشه ای در تاریکی به سوی نورهای ساحل پر بگشاید . «فرود بیا مرغان دریایی هرگز در تاریکی نمی پرند ! اگرلازم بود در تاریکی پرواز کنی , باید چشمان یک جغد را می داشتی ! باید نقشه هایی درسرت می داشتی ! باید بال های کوتاه یک شاهین از آن تو بود !» . ( شک،ترديد...)
6- پاسخ رایافته بود ! «چقدر احمق بودم ! آنچه که نیاز دارم بال های کوچک و کوتاه است . کافی ست که پرهایم را بیشتر جمع کنم و فقط با نوک آن ها بپرم ! بال های کوتاه !»(شکستن دیدگاه منفي و دوام آوردن)
7- دراوج شصت متری در بالای دریای سیاه پرواز کرد و بدون لحظه ای تفکر به شکست و مرگ . وزش باد , درسرش صدایی سهمگین داشت . صد کیلومتر صدو پنجاه کیلومتر , صدو نود کیلومتر ... و باز هم سریع تر . فشار بال ها , حالا در دویست کیلومتر در ساعت به دشواری صد کیلومتر در گذشته نبود . پیمان های لحظه ای پیش به فراموشی سپرده شد ه و به همراه آن باد پرتوان رفته بود . اما او از پیمان شکنی خود پروایی نداشت . این قول و قرارها تنها به درد مرغانی می خورد که عادی بودن را می پذیرند . کسی که به اوج دانسته های خود می رسد , نیازی به این قول و قرارها ندارد. (جسارت و انرژی مثبت )
8- او زنده بود و از شعف و غرور در خود لرزشی احساس می کرد , چرا که توانسته بود ترس خود را مهار کند (اولین موفقیت ها)
9- حالا به طور مستقیم با سرعت سیصد و چهل کیلومتر در ساعت به طرف پایین پرواز
می کرد . درحالی که آب دهانش را فرو می داد ، می دانست اگر بال هایش درآن سرعت جمع نشوند به میلیون ها ذره کوچک بدل می شود , اما سرعت , قدرت بود . سرعت , لذت بخش بود و سرعت ، زیبایی ناب بود . دوباره تلاش خود را در ارتفاع سیصد متری از سرگرفت . (باز هم تمرین)
8- درست درآن صبحگاه پس از طلوع آفتاب بود که آن واقعه رخ داد و جاناتان , مرغ دریایی رو در رو به قلب فوج سرگرم خوردن صبحانه هجوم برد . با چشمان بسته و سرعت سیصد و چهل کیلومتردرساعت , درمیان غرش عظیم بادها و پرها . این بار همای سعادت براو لبخند زد و کسی کشته نشد . (شروع به دعوت)
9- در آن روز او وقت خود را به همصحبتی با سایرمرغان به هدر نداد , بلکه تا هنگام غروب آفتاب پرواز کرد , و چرخ زدن و غلطیدن آهسته , در جا غلطیدن , چرخش داخلی و فرفره ای را کشف کرد .(گذشتن از لذتها و تخصیص زمان و تمرین)
10- او فکر کرد وقتی که آنها (مرغان دیگر)درباره پروازش بشنوند , به خاطرپیشرفت غیرمنتظره ی اوازشادی به وجد خواهند آمد . چه چیز مهم تراز این در زندگی وجود دارد!به غیرازاین آمدوشد پرتقلای کسالت بار کرجی های ماهی گیری دلیل دیگری نیز برای زیستن وجود دارد ! ماقادریم خود رااز اسارت جهالت آزاد کنیم . می توانیم خود را به عنوان آفریده های با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم . می توانیم رهایی یابیم ! می توانیم پرواز را بیاموزیم . ( دعوت)
11- هنگامی که فرود آمد , ظاهرا مدتی از گرد هم آیی مرغان دریایی می گذشت . آن ها در حقیقت انتظارجاناتان را می کشیدند :
«جاناتان لیوینگستون , مرغ دریایی ! در وسط بایست !»
کلام مرغان سالخورده لحنی بسیارتشریفاتی داشت . در وسط ایستادن تنها به معنای ننگی بزرگ و یا افتخاری بزرگ بود . او اندیشید : «حتما فوج در حال خوردن صبحانه امروز صبح پیشرفت غیر منتظره اش را شاهد بوده است ... ولی من افتخارنمی خواهم . آرزوی رهبری ندارم . فقط می خواهم آنچه رایافته ام با آنان در میان بگذارم و افق های آینده را که به همه ما تعلق دارد به آنان نشان دهم » . مرغ سالخورده گفت : « مرغ دریایی , جاناتان لیوینگستون ! بخاطر این ننگ درمقابل فوج مرغان دروسط بایست ! » ؛ انگار ضربه ای به او وارد شد . زانوانش لرزیدند , پرهایش فروافتادند , همهمه ای در گوش هایش پیچید : «ایستادن دروسط بخاطرننگ ! غیرممکن است ! آن پیشرفت بزرگ ! آنها درک نمی کنند ! اشتباه
می کنند ! ... »
«به خاطربی پروایی او در نادیده گرفتن مسئولیت هایش ... » صدایی جدی و با وقار این کلمات را می گفت : «زیرپا نهادن حیثیت و سنت خانواده ی مرغان ...» .
در وسط ایستادن به دلیل ننگ یعنی اخراج از جامعه ی مرغان , تبعید و زندگی درانزوا میان صخره های دوردست . (شكست يك موفق فقظ به اين دليل كه فكرميكند از ديگران برتر است)
12- برای هزاران سال در جستجوی کله ماهی بوده ایم ولی اکنون دلیلی برای زیستن داریم . زیستن به خاطر آموختن , به خاطر اکتشاف و به خاطر رهایی ! فرصتی دیگر به من بدهید و بگذارید آنچه را که دریافته ام به شما نشان بدهم . (پی گیری ،مداومت و تغيير)
13- با رفتاری خشک , هماهنگ گوش های شان را گرفتند و به او پشت کردند . رنجش تنها به خاطر انزوا نبود . بلکه به این خاطر بود که مرغان دیگر از باور داشتن به پرواز شکوهمند که انتظارشان را می کشید خود داری کرده بودند . آن ها نخواستند که چشمان شان را بگشایند و حقیقت را به طور کامل ببینند . (آنهابه خودشان هم نه ميگويند)
14- جاناتان هرروز بیشتر می آموخت . او یاد می گرفت که شیرجه شیب دار در سرعت بالا می تواند ماهی های خوشمزه و کمیابی را که در عمق سه متری زیر اقیانوس گرد آمده بودند برایش به ارمغان آورد . او دیگر نیازی به کرجی های ماهی گیری و نان پس مانده برای بقا ء نداشت . (اكتشاف)
15- آنچه که زمانی برای فوج مرغان آرزو داشت اکنون خود به تنهایی به دست آورده بود . او پرواز را آموخت و از بهایی که در برابر آن پرداخته بود افسوس
نمی خورد . (هر موفقيت بهايي دارد،ممكن است طرد شدن باشد يا...)
16- سپس در شامگاه آن ها آمدند و جاناتان را در آسمان محبوبش درحال پروازی صلح آمیزیافتند . دو مرغی که در کنارش پدیدار شدند , همچو نور ستارگان شفاف بودند و پیکرشان در هوای با شکوه شبانگاهی تلأ لویی دلپذیر و دوستانه داشت . اما زیباتر از هر چیز , مهارت آنان در پرواز بود . (فقظ افراد بي توقع، غيره منتظره حمايت ميشوند)
17- شما کی هستید ؟
ما از فوج توایم جاناتان . ما برادران توایم .
کلمات آن ها قدرتمند و آرام بود .
آمده ایم ترا بالاترببریم , به خانه خودت .
من خانه ای ندارم , فوجی ندارم . من مطرودم . حالا ما داریم در میان اوج باد های بلند و مهیب می پریم . فراتر از مرز چند صد پایی , دیگر نمی توانم این بدن فرسوده را بالاتر ببرم . چرا می توانی جاناتان چون این را فراگرفته ای . یک دوره درس تمام شده است و زمان دوره های دیگرفرارسیده است . جاناتان مرغ دریایی موقعیت خود را باز یافت , آنها درست می گویند . او می تواند بالاتر بپرد , و اکنون وقت رفتن به خانه است . (حمایت)
18- جاناتان مشاهده کرد که در قیاس با زندگی پیشین اش در این جا چیزهای بسیاری برای یادگیری درباره پرواز وجود دارد , با این تفاوت که در اینجا مرغانی وجود دارند که با او همفکرند . برای هریک از آنها بهترین هدف در زندگی رسیدن به کمال و لمس کردن آن بود و این کمال مطلوب در نظرشان پرواز بود . همه آنها مرغانی شگفت انگیزبودند . هرروز ساعت ها به تمرین پرواز و آزمون حرکات دشوار پیشرفته سرگرم بودند . برای مدتی طولانی جاناتان دنیایی را که از آن آمده بود فراموش کرد . مکانی که در آن فوج مرغان با چشمانی کاملا بسته و محروم ازشادی پرواز زیست می کردند , و از بالهایشان به منظور یافتن غذا و جنگیدن به خاطر آن استفاده می کردند .
جاناتان به خود قوت قلب داده و به سمت کهنسال ترین مرغ دریایی که گفته می شد به زودی به فراسوی این جهان می رود , گام برداشت . او کمی عصبی گفت :
چیانگ !
مرغ دریایی کهنسال با محبت به او نگریست :
بله پسرم ؟
از این به بعد چه اتفاقی می افتد ؟ به کجا می رویم ؟ آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد ؟
خیرجاناتان , چنین مکانی وجود ندارد . بهشت یک مکان نیست , و یک زمان هم نیست .
بهشت یعنی کامل شدن .
عجیب است , مرغانی که کمال را بخاطرسفر حقیر می شمارند بتدریج نیز به جایی نمی رسند , اما آنهایی که سفر را بخاطر کمال کنار می گذارند زود به همه جا می رسند . بخاطر داشته باش جاناتان , بهشت , مکان و یا زمان نیست , زیرا مکان و زمان خیلی بی معنا هستند . (...........؟)***
19- جاناتان مرغ دریایی یک مربی به دنیا آمده بود و روش او برای نشان دادن عشق این بود که بخشی از حقیقتی را که خود دیده بود به مرغی ببخشد که درجستجوی دیدن آن بود .
سالیوان (گفت ): جان تو زمانی تبعیدی بوده ای . چگونه فکر می کنی مرغانی که در زمان گذشته تو می زیستند اکنون به حرف های تو گوش فراخواهند داد ؟ تو این ضرب المثل را که حالا صدق می کند می دانی ؛ مرغی که بالاترمی پرد دورتررا می بیند . آن مرغانی که تو از میان شان آمدی برزمین ایستاده اند و با هم جدال می کنند . آن ها هزاران فرسنگ از بهشت دورند , و تو می گویی که می خواهی از آن جا که ایستاده اند بهشت را به آنان نشان دهی ! جان آن ها حتی قادر نیستند نوک پرهای خود را ببینند ! اینجا بمان و به مرغ های جدید کمک کن , به آنان که آنقدر والا هستند که می توانند چیزی را که به آنها می گویی ببینند . اگر چیانگ به جهان های پیشین خود بازگشته بود , تو امروز کجابودی ؟
(جاناتان) : سالی من باید برگردم . شاگردانت بسیارخوب پیشرفت می کنند آنها می توانند به تو در جهت همراهی تازه واردها کمک کنند . (سخت ترين كار؟)
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
«سلام
عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم.
با عشق، خدا»
همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم.»
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط مقدار ناچيزي پول داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك بسته نان و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، باران به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به او گفت: « ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟»
جواب داد: «متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.»
مرد گفت: «بسيار خوب ، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: «آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد»
وقتي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت.
مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد. وقتي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
«سلام
از پذيرايي خوب و كت زيبايتان متشكرم،
با عشق، خدا»